سلام رفقا

اینم درددل منه با رفیق دیرینه وهمیشگیم (غم) که هیچوقت منو تنها نذاشته

امیدوارم که بعضی از دوستان بی وفا هم کمی از غم یاد بگیرن

نظر یادتون نره

 

شبی در خواب دیدم بار غم را

 

که می کوبید با مشتش دلم را

 

به او گفتم: مگر بیماری ای دوست؟

 

که اینگونه ز قلبم می کنی پوست

 

مگر رنجاندنم را دوست داری؟

 

که هر دم زخم بر قلبم گذاری

 

نمک بر زخم من می پاشی وباز

 

برایم می زنی هر شب تو یک ساز

 

چرا قلبم چنین آواره کردی؟

 

که ساکن در دل ویرانه کردی

 

تو که من را به زندانت کشاندی

 

چرا در انفرادیم نشاندی؟

 

گمان کردی که من دیوانه هستم؟

 

که با زنجیر بستی هر دو دستم

 

تو را از رقص من در خون چه حاصل؟

 

که خنجر را فرو کردی در این دل

 

تو که آتش زدی بر من ز بنیاد

 

چرا خاکسترم را دادی بر باد ؟؟؟