تبليغاتX
ساقی خرابات
به یکی جرعه چنان مست و خرابم کردند کز خرابی ز خرابات جوابم کردند

سلام رفقا

شرمنده که اینقدر دیر آپ کردم،شرمنده اگه جواب نظراتتون روندادم

ولی مطمئنم که به بزرگی خودتون منو میبخشین

چند ماهی میشه که نتونستم به وبم سر بزنم ألآن هم اصلاحال وروز خوبی ندارم یکدفعه دلم هوای شمارو کرد این بود که نیمه شب اومدم واین پست رو گذاشتم

از دلنوشته های خودمه امیدوارم که خوشتون بیاد

نظر یادتون نره

 

مدت هاست که دیگردستم به قلم نمیرود!

مغزم حسابی هنگ کرده!

ری استارت هم دیگر گره کور مغزم را باز نمیکند!

اصلاوقتی بنویسی ونخوانندیا بخوانندو بی تفاوت بگذرند نوشتن چه فایده ای دارد

پس بگذاردردها دردل بماند

بگذارسکوت کنم،شایداین انسان های کرسکوتم را بخوانند! زیرا سکوت بلندترین فریادغم است

مگرشمع که خودش را به آتش کشیدوآنقدرگریست تاکه آب شد،کسی صدایش راشنید؟!نورش شد روشنای بزم های شبانه وگریه اش شد سبب ساز خنده  باده نوشان مست

آري؛من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم.

ولی بازهم میخواهم بنویسم اما نه برای اینکه بخوانند

اینبار برای دل خودم مینویسم شاید کمی سبک شوم

مینویسم تا اندکی ازغمهایم را به دل این کاغذ پاره ها بریزم

گاهی دست خودت نیست،نخواهی هم نمیشود،باید بباری!

آنقدر پری که نمیتوانی نباری

تا بحال شده به چشمانت التماس کنی تا آبرویت را بخرند؟

تا بحال شده بخواهی بغضت را ببلعی ولی آنقدر گلوگیر شده باشد که فرو نرود؟

پس ناچاری که دست دلت را رو کنی

ناچاری که بغضت را بشکنی

ناچاری که بباری حتی به قیمت رسوائی!

خدایا اینبار هم میخواهم به آغوش تو پناهنده شوم

اینبار هم میخواهم سر به روی شانه های تو بگذارم ویک دل سیر گریه کنم

اینبار هم میخواهم باتو درددل کم

پس مثل همیشه سنگ صبورم باش،محرم اسرارم باش،تسلی بخش خاطر مضطرب واندوهگینم باش

خدایا ؛از تو میپرسم

دلیل این همه بی مهری چیست؟

دل های آدم ها را تو از جنس خودت آفریدی،از روح خودت درآنها دمیدی

پس این همه بی رحمی وقساوت از کجا آمده؟!

دل هایی را که یک نگاه باید ویران کند،چرا سیل اشک هم بر آنها کارگر نیست؟!

دل هایی که مثل موم نرم بود چرا مثل سنگ سخت شده؟!

خدایا؛تو در باغ دل گل های رحمت ومودت ومحبت کاشتی

پس این همه خار وهرزه گیاه شقاوت وعداوت وقساوت از کجا سرزده؟!

خدایا؛مگرقلب را نساختی تا حرم أمن تو باشد؟

پس چه شد؟

حرم الله کجا،جولانگه دیوان و ددان کجا؟

خدایا!

دیروزمان را که بر باد دادیم،فردایمان را هم که تضمینی نیست،قرار بود امروزمان را بسازیم

پس چرا هیچکس به فکرامروزش نیست؟!

همه یا درحسرت دیروزند یا درانتظار فردا!

بخاطر دیروز فانی وفردای نسیه،چه ساده نقد امروزمان را ازدست دادیم!

چقدر دل شکستیم،چقدردل ربودیم ودل باختیم ودل سوزاندیم

چه بسیار دل هایی را که امروز شکستیم تا مبادا فردا دلبسته ی ما شوند!

یک عمر خودمانرا از خوشیها محروم کردیم تا فردا خوش باشیم!

چقدر درحق هم ظلم کردیم !چقدربه خودمان ظلم کردیم!

آری ما به هم بد کردیم،مابه هم بد گفتیم

ما خیانت دیدیم،چون خیانت کردیم

فریب خوردیم چون فریب دادیم

سوختیم چون سوزاندیم

 مابه هم دروغ گفتیم،مابه خدا دروغ گفتیم،ما به خودمان هم دروغ گفتیم.

یک عمر به دلمان وعده ی سر خرمن دادیم

اما هیچ فکرنکردیم شایدسال آینده خشکسالی باشد!

شاید مزرعه ی عمرمان سرمازده شود!

ما هم مزرعه ی دیگران را سوزاندیم هم مزرعه ی خودمان را،آنوقت ازمزرعه ی سوخته انتظارثمر هم داشتیم!

آری؛عمری دویدیم تا به خوشبختی برسیم،غافل ازاینکه خوشبختی همان دیروزی بود که ازدستش دادیم

همچون موجی که باسخره های فراوانی مبارزه میکندتا به ساحل برسد ولی به محض آنکه به ساحل رسید دوباره باید به آغوش دریا باز گردد!

موج هم اگر میدانست ساحل هیچوقت اورا به آغوش نمیکشد،اینگونه برای رسیدن به ساحل نفس نفس نمیزد!

به کجا چنین شتابان؟

به سوی کدام مقصد نامعلوم درحرکتیم؟!

به کدامین سفرآواره وسرگردانیم

فرصتی کو که سر قافله برگردانیم

آری؛ما سوراخ دعا را گم کردیم

ما بخاطر خدا به خدا هم پشت کردیم!

قرآن را زیر پا گذاشتیم تا مفاتیح را ارز روی تاقچه بردریم!

ما به مقصد نرسیدیم،چون از بیراهه رفتیم

هرچه گفتند:فأین تذهبون؟  باز هم به راهمان ادامه دادیم

عمری درظلمات جهلمان سوختیم وسوزاندیم ولی نخواستیم بفهمیم!

ما با سنگ هایی که شیطان به دستمان داد رمی جمرات کردیم!

یک عمر به اسم خدا،شیطان نفس را پرستیدیم وبه دور کعبه ی خیالی طواف کردیم

مابه خدا پشت کردیم تابه خدا برسیم!

عمری برخدایی سجده کردیم که حقیقت خارجی نداشت بلکه ساخته وپرداخته ی ذهن خودمان بود

مابه هم پشت کردیم تابه خدای خیالیمان نزدیکترشویم!

ما دل هایی را شکستیم که ارزشش از کعبه هم بالاتربود!

آری؛ما حقیقت ها را زیر پا،له کردیم وچقدرحظ بردیم که زرنگی کردیم

تازه به خیال خودمان که میانبررفتیم

وبه جای منطق حرفی از زورزدیم

ازشما میپرسم،ما که را گول زدیم؟

خدایا؛

کاش انسان ها می فهمیدند فرصت باهم بودنشان چقدرمحدود است

شایدآنوقت محبتشان نسبت به هم نامحدود میشد

کاش انسان ها می فهمیدند مهلت باهم بودنشان چقدرکم است

شایدآنوقت کمتر برای هم امروز وفردا می کردند

کاش انسان ها می فهمیدند عده ای تنها دارائیشان امید است

شاید آنوقت امید کسی را ناامید نمی کردند

کاش انسان ها می فهمیدند هیچکس با بذل وبخشش محبت فقیر نمیشود

شاید آنوقت احساسات وعواطف را درصندوقچه ی دل احتکار نمیکردند

کاش انسان ها می فهمیدند خدا درهمین قلبی است که قصد شکستنش را دارند!

شاید آنوقت کسی دل کسی را نمی شکست

کاش انسان ها می فهمیدند

کاش انسان ها می فهمیدند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 6:31  توسط ساقی  | 


اگر ماند ه بو د ی تو را تا به عرش خدا میرساندم


اگر مانده بودی تو را تا دل قصّه ها میکشاندم


اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم


اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم


مانده بودی اگرنازنینم زندگی رنگ و بویی دگر داشت


این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت


با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت


با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت


هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی


مرگ دل آزرزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی


با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود


خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود


بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل


مانده بودی اگر موج دریا تا أبد هم پر از دیدنی بود


با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم


بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر میسرودم


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 5:28  توسط ساقی  | 

                 

 

سلام به همه دوستای گلم

 

این دختره که عکسشو بالا میبینید اسم نداره

 

اگه هر کدوم از شما چند تا اسم قشنگ پیشنهاد کنید

 مطمئن باشید لطف بزرگی در حق خودش و مادرش

 انجام دادید

 

منتظر نظرات و اسمای زیباتون هستم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 16:14  توسط ساقی  | 

روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

 

همه را مست وخراب از می انگور کنید

 

مرد غسّال مرا سیر شرابش بدهید

 

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

 

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

 

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

 

جای تلقین ، به بالای سرم دف بزنید

 

شاهدی رقص کند ، جمله شما کف بزنید

 

روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید

 

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

 

روی قبرم بنویسید ؛ وفادار برفت

 

آن جگر سوخته، از این دار برفت......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 22:59  توسط ساقی  | 

سلام به همه ی رفقای خراباتی

امیدوارم که تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه

دیروز که مثلا سیزده بدر بود منو به زور  وکشون کشون بردن بوستان علوی

ضد حال سنگینی خوردم چون اصلا حوصله نداشتم برم دوس داشتم تا بعداز ظهر تو خونه بخوابم اونجا هم که رفتم چشمتون روز بد نبینه انگار وارد افغانستان شده بودم نمیدونم اینجا قمه یا افغانستانوقتی برگشتم خونه بدجوری هوس نوشتن کرده بودم این بود که قلمم رو برداشتم وهرچی ذهنم بالا آورد استفراغشون کردم رو کاغذ حاصلش شد این، که خودمم نمیدونم اسمش رو چی بزارم اگه شما متوجه شدین به منم بگین

نظر یادتون نره

غروب غربت را غریبانه به نظاره نشسته ام

 

واژه ها درون مغزم رژه می روند ومن از آنها سان می بینم

 

غروب ، غریبی ، غربت ، غریب

 

غین وغین وغین وغین....

 

چاه نفتی را می مانم که در حال فوران است

 

محتاج جرقه ای هستم برای شعله ور شدن

 

دوست دارم بسوزم ،آتش بگیرم و زبانه بکشم

 

آنقدر گر گرفته ام وآنچنان تشنه ی سوختنم

 

که برق نگاهی هم کافیست برای به آتش کشیدنم

 

آنچنان از درد پرم که اگرشعله ورشوم

 

تمام اقیانوس های عالم هم که بسیج شوند بازهم مهار کردنم ناممکن است

 

اصلا مگر آتش فشان را میتوان مهار کرد؟

 

یا راه اشکی را که پس از شکستن بغضی چندین ساله جاری میشود، میتوان بست؟

 

سال هاست که غرورم سدّ راه اشک هایم شده

 

اما اکنون آنقدر طوفانی ام که سدّ غرور در برابر سیل اشک چاره ای جز شکستن ندارد

 

البته اگر غروری باقی مانده باشد

 

زمانی برای حفظ غرورم غریبی را برگزیدم وبه غربت پناهنده شدم

 

ولی ((تاء)) غربت ، حتی غرورم را به تاراج برد

 

((باء)) غربت ،از منی که زیر آوار غرورم له شده ام ، باج بی کسی میستاند

 

((راء))غربت ، تنم را رنجور ، روحم را رمیده از جسم و روز روشنم را چون شب سیاه ، تیره وتار کرده

 

((غین)) غربت ، قلبم را غمکده ای سرد و خاموش ، غرورم را شکسته و پشتم را چون خویش کمان کرده

 

خسته ام

 

خسته ام از تنهائی وغربت

 

خسته ام از نامردمی ها

 

خسته ام از این همه دروغ و دغل

 

خسته ام از این همه نیرنگ و ریا

 

خسته ام از دل ربودن ها و دل دادن ها و دل بریدن ها

 

بیزارم

 

بیزارم از انسان هائی که معیار و ملاکشان ظاهر ، بتشان پول ،کعبه یشان جمال وبی ارزش ترین چیز نزدشان، باطنی صاف و ساده وصادق است

 

بیزارم از انسان هائی که تا دروغ نگوئی حرفت را باور نمی کنند

 

بیزارم از کسانی که ظاهرشان زیباتر از دوشیزه ای جوان ومه رو

در شب عروسی وباطنشان زشت تر و متعفّن تر از مردار سگی سیاه در مزبله است

 

بیزارم از انسان نماهائی که قبله یشان شهوت وتفریحشان ، شکستن دلهای پاک وساده است

 

آری خسته ام ، بیزارم ، دل شکسته ام

 

روزگار غریبی است ، دنیای عجیبی است

 

عصر ما ، عصر فریب است و دروغ است و ریاء

 

عصری که در آن محبت گناه ، دوست داشتن جرم ، وعاشقی افسانه ای بیش نیست

 

آری پنهان باید کرد ؛ عشق را ، محبت را ، قلب معصوم و پاک عاشق را

 

اما نه در پستوی خانه!!!

 

زیرا که در این جهانی که نامش را دهکده گذاشته اند

 

دیگر پستوی هیچ خانه ای أمن نیست

 

پس عشق را باید در پستوی خیال یا فراسوی خیال عاشق نهان کرد

 

اصلا مگر نه این است که عدل یعنی اینکه هر چیزی سر جای خودش قرار بگیرد؟

 

پس چرا در این زمانه هیچ چیز سر جای خودش نیست؟!

 

همه ی مکان ها غصبی است!

 

هر کسی بسته به توانش جای دیگری را اشغال کرده

 

هیچکس قدّ هم آغوشش نیست !

 

یا زیادتر ویا کمتر از آغوش همند !

 

گوسفند در آغوش گرگ ! ، شیر در آغوش شغال ! ،غزال و آهوی خوش خرام در آغوش کفتاری پیر و لنگ ! ،بلبل خوش ألحان در آغوش الاغ ! ، طاووس در آغوش شتر مرغ ! ، زاغ در آغوش عقاب ! ، خروس در آغوش روباه ! ، فیل در آغوش مورچه ! ، خورشید جهان افروز در آغوش شب پره !  وماه را بوفی کور به آغوش کشیده !!!

 

گمانم معنی عدل همین باشد ؛ همه چیز سر جای خودش

 

اصلا چه کسی می گوید که گرانی شده است؟

 

دوره ی ارزانی است ! همه چیز ارزان است !!!

 

دل ربودن ارزان ، دل بریدن ارزان ، دل شکستن ارزان ، شرافت ارزان ، تن عریان ارزان ، آبرو قیمت یک تکه ی نان ودروغ از همه چیز ارزان تر !

 

قیمت عشق چقدر کم شده است ، کمتر از آب روان !

 

وچه تخفیف بزرگی خورده ، قیمت هر انسان!

 

وچه مفت است قیمت اکسیژن !

 

میتوانی در تنفّس اسراف هم بکنی؛ نه حرام است ونه ممنوع !

 

تا میتوانی تو فقط دم بگیر ، ناز شستت ، بی خیال بازدم

 

آنچنان در قفس سینه هوا را احتکار کن تا بترکی

 

تا بحال به این فکر کرده ای که اگر اکسیژن هم سهمیه بندی میشد

 

یا که از بهرش قبض صادر میشد

 

تکلیف خلق زبان بسته چه بود؟!

 

به گمانم همه از فرط صرفه جوئی می مردیم

 

باز هم جای شکرش باقیست ، عدل اینجا جاریست ، چونکه اکسیژن در میان ریه ی همه ی انسان ها ، بالسویه ساریست

 

لیک من می خواهم عدل را ، در همین یکجا هم ، خط بزنم

 

پس با یک نخ سیگار ، سهم ریه ام را از اکسیژن ، کم وکمتر خواهم کرد !

 

این یکی را هم بگذار به حساب روزگار غریب ، یا که دنیای عجیب

 

آری روزگار غریبی است

 

روزگاری دلها ، جنسشان شیشه ای و نازک بود

 

لیک از گرمی عشق ، همچو پولادی آب دیده ، مستحکم بود

 

پس برای بشکستنشان ،سنگ که هیچ ،تبرهم کم بود!

 

ولی اکنون دل ها ، با وجودی که همه ، سنگی و پولادیست

چونکه از عشق و محبت خالیست

 

بهر بشکستنشان ، سنگ بی انصافیست ، یک تلنگر کافیست !

 

پس خدا یا دریاب ؛ در غروب غربت ،  من غربت زده ی مضطر را

 

تا مبادا روزی ، از فشار غربت ، بشکنم یک دل غربت زده ی دیگر را.

 

چرکنویس: غروب ۱۳ فروردین ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 6:57  توسط ساقی  | 

امسال هم گذشت و دلي شعله ور نشد

 
چشمي براي غربت آيينه تر نشد



باران به چشم مردم ما محترم نبود


گل در ميان کوچه ی ما معتبر نشد



امسال هم شبيه همان سال هاي پيش


يک شاخه شوق در دل من بارور نشد



مهتاب هر شب از سر اين قريه مي گذشت


از اين همه ستاره کسي با خبر نشد



پايان نداشت فاصله ی ما و آسمان


اين راه باز يک دو قدم بيشتر نشد



امسال نيز عاشقي انگار کفر بود


دردي درون سينه ی کس منتشر نشد



من ماندم و روايت تاريک اين غزل


خورشيد روي دفتر من جلوه گر نشد


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 7:15  توسط ساقی  | 

سلام رفقا

اینم درددل منه با رفیق دیرینه وهمیشگیم (غم) که هیچوقت منو تنها نذاشته

امیدوارم که بعضی از دوستان بی وفا هم کمی از غم یاد بگیرن

نظر یادتون نره

 

شبی در خواب دیدم بار غم را

 

که می کوبید با مشتش دلم را

 

به او گفتم: مگر بیماری ای دوست؟

 

که اینگونه ز قلبم می کنی پوست

 

مگر رنجاندنم را دوست داری؟

 

که هر دم زخم بر قلبم گذاری

 

نمک بر زخم من می پاشی وباز

 

برایم می زنی هر شب تو یک ساز

 

چرا قلبم چنین آواره کردی؟

 

که ساکن در دل ویرانه کردی

 

تو که من را به زندانت کشاندی

 

چرا در انفرادیم نشاندی؟

 

گمان کردی که من دیوانه هستم؟

 

که با زنجیر بستی هر دو دستم

 

تو را از رقص من در خون چه حاصل؟

 

که خنجر را فرو کردی در این دل

 

تو که آتش زدی بر من ز بنیاد

 

چرا خاکسترم را دادی بر باد ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 4:24  توسط ساقی  | 

مركّب مغزم دارد خشك مي شود!

 

چيزي به ذهن قلمم خطور نمي كند!

 

آخرين نخ سيگار هم نفس هاي آخرش را مي كشد

 

اجاق تك شعله اي را به آغوش كشيده ام

 

زير سيگاري پر از ته سيگارهاييست كه در هم مي لولند

 

ميان دود سيگارم گم شده ام

 

اتاقم تاريك است

 

چراغ را خاموش كرده ام

 

اما اتاق من كه چراغ ندارد!

 

اگر خواستي به كلبه ي تنهايي من سرك بكشي

 

برايم چراغ نياور

 

آسمانم هم ستاره نمي خواهد

 

يك عمر تاريكي را مرور مي كنم

 

ديگر به تاريكي عادت كرده ام

 

مي خواهم خودم را براي خانه ي جديد آماده كنم

 

به دلم برات شده به زودي بايد كوچ كنم

 

اتاقم تبديل شده به يك گور تنگ وتاريك

 

اما در گور كه سيگار پيدا نمي شود!

 

درستش مي كنم

 

وصيت مي كنم يك بكس سيگار درون تابوتم بگذارند

 

آتش نمي خواهم!

 

فرشته ي عذاب برايم مي آورد

 

هنگام خروس خوان است

 

خروس ها دارند نماز صبح را به جماعت مي خوانند

 

هواي بيرون سرد وسوزناك است

 

ماهي هاي درون حوض ريق رحمت را سر كشيده اند

 

گربه ي سياهي زوزه كنان در مقابل قبرستان يخي

 

براي ماهي ها عزا گرفته است

 

سگ همسايه از سرما ميان كوچه ميو ،ميو مي كند

 

كاش مي شد با دود هم وضو گرفت!

 

آبي براي وضو ندارم

 

آخرين پك را به سيگارم مي زنم

 

وبا دود غليضش تيمم بدل از وضو مي گيرم

 

چه نمازي مي شود

 

سلام نماز را كه مي دهم هنوز فضاي اتاق پر از دود است

 

جوهر مغزم خشك خشك شده است

 

قلمم سوت مي كشد

 

خدايا اگر اجازه هست

 

مي خواهم دو ركعت بخوابم

 

هوس يك نخ سيگار كرده ام

 

سيگار نيم سوخته اي را از گوشه ي اتاق بر مي دارم

 

آن را گوشه ي لبم مي گذارم

 

فندكم مثل هميشه گير كرده وروشن نمي شود

 

ولي اين بار گمانم سرما خورده است

 

با عصبانيت آنرا پرت مي كنم

 

از تب گر گرفته ام

 

عرق سردي بر پيشانيم نشسته است

 

آنقدر گرگرفته ام كه مي توانم با شعله اش

 

سيگارم را روشن كنم

 

هنوز هوا گرگ وميش است

 

ومن بر جنازه ي خودم فاتحه مي خوانم

 

چرا خانه ي ما اينقدر شلوغ است؟؟؟

 

چه شده؟

 

اين همه آدم از كجا آمده اند

 

من كه در اين غربت سرا كسي را نداشتم!

 

گمان مي كردم فراموش شده ام

 

شايد هم امروز شير يارانه اي را در خانه ي ما پخش مي كنند

 

اما يارانه ها را كه برداشته اند!

 

جلوتر مي روم تا علت هجومشان را كشف كنم

 

همه دارند پچ ،پچ مي كنند

 

تو هم شنيدي؟

 

جوانك بيچاره در آتش سوخت

 

آخر چگونه؟

 

گوئيا با سيگار روشن خوابش برده

 

حقش بوده

 

حالا متوجه شدم كه اين لاش خوران را چه چيزي اينجا جمع كرده

 

فرصتي ندارم

 

دارند مرا به خانه جديد مي برند

 

خدايا شكرت

 

بالاخره از اجاره نشيني خلاص شدم

 

دلم لك زده براي يك نخ سيگار

 

خدا را شكر كه ديشب وصيت كردم

 

به طرف جنازه ام مي روم

 

يك نخ سيگار از درون كفنم بر مي دارم

 

ببخشيد شما آتش همراهتان نيست؟؟؟

 

این هم حاصل یکی دیگه از شب بیداریامه(نظر یادتون نره)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 2:8  توسط ساقی  | 

 

شب از نيمه گذشته

 

امشب هم مثل هر شب دلم گرفته

 

تنهاي تنها در كلبه ي تنهائيم نشسته ام

 

سر در گريبان مغزم فرو مي برم

 

تا براي لحظاتي با افكار عريانم عشق بازي كنم

 

آنچنان عريانند كه حياء،حجابي مي شود بين ما

 

يك نخ عشق دود مي كنم

 

مه غليظي،فضاي مغزم را اشغال مي كند

 

حالا بهتر شد

 

ديگر هيچ كس عريان نيست

 

همه جامه اي از دود بر تن كرده اند

 

بدون شرم مي توانم آنها را لمس كنم

 

اينجا همه عاشقند

 

برخي با صدا مي سوزند وبرخي بي صدا

 

به نظر من عاشق سوز دارد ولي صدا ندارد

 

شمع اين مساله را بر همه كس روشن كرد

 

كه توان تا به سحر گريه ي بي شيون كرد

 

به نظر من آب نمي تواند عاشق باشد!

 

عاشق سوز دارد ولي صدا ندارد

 

ولي آب در هنگام سوختن

 

فرياد قل قلش گوش فلك را كر مي كند

 

نمونه اش همين كتري آبي است

 

كه در اتاق من فضا را مرطوب مي كند

 

ديگر از شكوه هايش به تنگ آمده ام

 

اصلا چرا پروانه ها به جاي شمع

 

گرد سيگار حلقه نمي زنند

 

سيگار از شمع هم مظلوم تر است

 

شمع هنگام سوختن

 

پروانه را هم به آتش مي كشد

 

ولي سيگار تنها مي سوزد

 

دود مي شود

 

خاكستر مي شود

 

بدون كوچك ترين گلايه اي

 

تازه بر او هزار ويك انگ هم مي چسبانند

 

تنها عاشقيست كه به جرم عاشقي

 

در هيچ مكان عمومي

 

حق نفس كشيدن ندارد

 

چه خصمانه بايكوتش كرده اند

 

و او

 

چه صبورانه مي سوزد و مي سازد

 

تا آخرين نفس با تو مي ماند

 

با اينكه مي داند عاقبت

 

زير پاهاي تو،له مي شود

 

چه عاشقانه به پايت مي سوزد

 

من كه ياري وفا دار تر از او نيافتم

 

چه خالصانه قلبش را

 

به زير پاي معشوق مي افكند

 

اي كاش كه معشوق،زعاشق طلب جان مي كرد

 

تا كه هر بي سر و پايي نشود يار كسي

 

در يك جمله:

 

آموزگار وفاست

 

وچه زيبا خويشتن خويش را به آتش مي كشد

 

با حريري سپيد

 

در ميان آتش و دود

 

مستانه،رقص جنون مي كند

 

بهترين مترجم كسيست كه:

 

بتواند سكوت ديگران را ترجمه كند

 

وسيگار،چه زيبا سكوت عاشق را ترجمه مي كند

 

تمام زبان هاي دنيا را مي فهمد

 

حتي زبان انسان هاي گنگ!

 

هزاران بار دست هاي معشوق را

 

بوسه باران مي كند

 

وچه زيبا وماهرانه

 

از معشوقه اش،كام مي گيرد

 

وگل بوسه بر لبهاي معشوق،مي نشاند

 

بدون اينكه ردي از خود برجاي بگذارد

 

وچه غم انگيز،در وداع آخرينش

 

آخرين بوسه اش

 

كه آنرا بوسه ي مرگ ناميده ام

 

از حرم نفس هايش

 

بر داغستان لبهاي معشوق

 

گل تب خال مي روياند

 

اگر خواستيد از موزه ي قلبم ديدن كنيد

 

آتش همراهتان نياوريد

 

اينجا يك نخ عاشق قصد خودسوزي دارد

 

واي ي ي ي ي ي

 

ديگر دير شده است

 

شمعي حسود عاشقي را به آتش كشيد!

 

شايد قصد صحنه سازي دارد

 

مي خواهد خون پروانه را به گردن ديگري بياندازد

 

عجله كنيد!

 

لطفا يك نفر آتش نشاني را خبر كند

 

اینم حاصل شب بیداریهای منه .نظر یادتون نره(نوشته شده در

 ساعت: ۴ بامداد)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 2:47  توسط ساقی  | 

ما را رها کنید در این رنج بی حساب


با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست


مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی


پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد


کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم


چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش


در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب

این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند


در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب

ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر


پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن


تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

امام خمینی(ره)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 1:19  توسط ساقی  | 

به خدا گفتم : بیا جهانو تقسیم کنیم!

 

گفتم : آسمون مال من * ابراش مال تو

 

دریا مال من * موجاش مال تو

 

خورشید مال من * ماه مال تو

 

خدا خنده ای کرد وگفت : تو بندگی کن همش مال تو حتی من!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 3:12  توسط ساقی  | 

بخاطر بسپار همراهی خداوند با انسان مثل نفس کشیدن است:

 

آرام

 

بی صدا

 

همیشگی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 1:5  توسط ساقی  | 

                     

دلم از پونه ها سیر است آقا

 

تمام باغ دلگیر است آقا

 

کسی فانوس گلها را شکسته

 

نمی آیی مگر؟دیر است آقا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 19:35  توسط ساقی  | 

يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم

 

گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم

 

خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد

 

بهرِ بهبود ولي فکر دوايي نکنيم

 

جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم

 

شِکوه از غير، خطا هست خطايي نکنيم

 

ياور خويش بدانيم خداياران را

 

جز به ياران ِ خدادوست وفايي نکنيم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

 

گر که دلتنگ از اين فصل ِ غريبانه شديم

 

تا بهاران نرسيده است هوايي نکنيم

 

گِله هرگز نبُود شيوه ي دلسوختگان

 

با غم خويش بسازيم و شفايي نکنيم

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 

وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم

 

 پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

 

گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم

 

و به هنگام نيايش سرسجاده ي عشق

 

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 

مهرباني صفت بارز عشاق خداست

 

يادمان باشد از اين کار اِبايي نکنيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 0:16  توسط ساقی  | 

آنان که به بیدار بودن خداوند اعتماد دارند راحت تر می خوابند

 

 

نگرانی هایت را به خدا بسپار و آسوده بخواب چرا که خداوند بیدار است

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 23:45  توسط ساقی  | 

دوباره سیب بچین حوا !!!

 

من خسته ام

 

بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند....!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 3:51  توسط ساقی  | 

از انسان ها غمی به دل نگیر

 

زیرا خود آنها نیز غمگین اند

 

با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند

 

زیرا به خود وبه عشق خود وبه حقیقت خود شک دارند

 

پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 4:1  توسط ساقی  | 

زمان به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست...بوسیدن قول ماندن نیست...وعشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...هیچ وقت دل به کسی نبند.

این دلنوشته هم الآن از قلبم به قلمم جاری شد واسه الهه ی نازم که امیدوارم منظورش از رفتن وخداحافظی ناز کردن باشه نه.....

 

شب ای شب خون جگر کردی تو من را

 

سحر آمد تو اما در به در کردی دلم را

 

خدایا راضیم من می کشم این بار غم را

 

ولی هرگز مرنجان قلب گلبرگ گلم را

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 7:8  توسط ساقی  | 

کودکی پابرهنه روی برف ایستاده بود و به ویترین مغازه نگاه می کرد

 

زنی او را دید و برایش کفش و لباس خرید

 

کودک گفت: شما خدا هستید؟

 

زن گفت: نه من بنده ی خدا هستم

 

کودک گفت: می دانستم با خدا نسبتی دارید...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 15:50  توسط ساقی  | 

 

هوا گرفته بود،باران می بارید

 

کودکی آهسته گفت:

 

خدایا گریه نکن درست میشه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 1:30  توسط ساقی  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس